دیروز جلوی آینه رفتم و به تخم چشام زل زدم . خط های اطرافش کش اومد ....
کش اومد و کش اومد مثل آدامسی که از دو طرف بکشیدش تا رویش سر بخورید . ..
ای وای مگر نمی دانستید که می شود روی آدمس سر خورد ؟؟؟؟
کافی است آدامسی رو جلوی پایتان بگذارید و دست هایتان را باز کنید و رویش سر بخورید . باور نمی کنید ؟ همین دیروز بود دخترکی از روی همین آدامس افتاده بود ، صدای گریه اش نمی امد؟
بگذریم داشتم می گفتم . کش اومد و کش اومد و انگار کسی آن را مثل آدامسی باد کرد تا بزرگ شد جلوی چشمم .
از درونش مغزم را می دیدم .
بله من از آن دسته آدم هایی هستم که می توانم مغزم را از توی چشمم ببینم .
مگر نمی دانستید کسی می تواند مغزش راببیند؟؟
شما انگار توی این دنیا زندگی نمی کنید!!!!!!!
داشتم می گفتم مغزم را دیدم که سخت کبود شده بود و اوضاعش خیلی داغون بود که یک نفر از آن وسطش داد زد :
پاک سازی .....
و هزاران آدم کوچولو شروع به تمیز و مرتب کردن مغزم کردن
خاطره ها رو صاف کردن قول ها رو مرتب کردن امید ها رو از تو انباری درو آوردن و گرد و خاکشون تکون دادن و همه ی ناراحتی هاو عصبانیت ها رو دور ریختن و همه ی مشکلات و کنار راه حل ها گذاشتن.
هی کار کردند و کار کردند تا همان نفر دوباره داد زد :
هی بچه ها آخره کاره غدد اشکی رو فعال کنید تا همه چی یه نظم و سامونی بگیره!!!!
و آدمس چشمم ترکید چون احتمالا زیاد از حد باد شده بود و اشک هام پشت سر هم اومد و یه رود خونه رو لپام راه انداختن......
آخرش که آخرین اشک پایین اومد احساس کردم حالم خیلی بهتر شده . از آدم های تو مغزم تشکر کردم و یه چشمکی نثار فرمانده شون کردم.
یعنی چی که هیچ آدمی تو مغز ما نیست؟؟
چه آدم هایی پیدا می شن !!! شما دیگه شور ش در آوردید.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر