۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه

اگه ....

اگه هنوز هفت ، هشت سالم بود ، اگه هنوز دبستانی بودم ، هنوز عاشق خمیر بازی بودم تو صف واسه دوستم جا می گرفتم و خانوم معلمم برام مهربون ترین آدم بزرگ جدیدی بود که می شناختم و به حرفاش بی چون و چرا گوش می دادم اگه واسم مهم نبود که دستم می انداختن که عمو جون دبستانی هستی یا دبیرستانی همیشه می گفتم دبیرستانی نه اینکه فرقشوتو بدونما فقط از ر اش خوشم میومد . یا مامانتو بیشتر دوس داری یا باباتو و من پافشاری می کردم رو هردو !!!اگه حوصله ام سر می رفت برای رسیدن به حرف ه برای نوشتن اسمم اگه هنوز کتابای جلد مقوایی می خوندم عشق عکس برگردون بودم و تو راه رسیدن به خونه با اون مقنعه همیشه خدا کج و کوله ام کیف طرح نادی مو رو زمین می کشیدم و با تمام وجودم ازینکارم لذت می برم و واسم مهم نبود که کیفم کثیف بشه و بقیه چجوری نگام می کنن بی خیال بی خیال. فقط به همون لحظه فکر می کردم اگه گرفتن چند تا بادوم سر درس بادوم انقدر خوشحالم می کرد انگار دنیارو بهم دادن و هی از تو کیفم درش می آوردم و نگاش می کردم ولیتحت هیچ شرایطی حاضر نبودم بخورمشون اگه هنوز با بچه های کوچه بازی می کردیم و هنوز خط کشی های پسر و دختر بودن نبود اگه هنوز بچه بودم و قرار نبود واسه کسی توضیح بدم چرا اینکارو کردم اگه دوست نداشتم مجبور نبودم از رو تعارف خرسمو به کسی بدم چون مال خود خودم بود خیلی راحت تو چمن غلت می زدم و از ته دل می خندیدم چقدر زندگی باحال و قشنگ بود چون واسه خودم زندگی می کردم اگه دلم می خواست می تونستم باور کنم علف های تو قابلمه ی پلاستیکی ام قرمه سبزیه یا هرچیزی که دوست داشتم

خسته ام خسته ام ازین که نمی تونم واسه خودم زندگی کنم همش برای حرف بقیه زندگی می کنم خسته ام ازین که بهترین هدیه ها منو به اندازه یه جعبه مداد رنگی خوشحال نمی کنه

۱ نظر:

  1. یاد اون جمله ی حسین پناهی افتادم تو کتاب "ستاره" هاش که می گه "چه غریبم روی این خوشه ی سرخ، من می خوام برگردم به کودکی"

    پاسخ دادنحذف