۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه

دین

خونه ی مامان بزرگم اینا بودیم من مثل همیشه داشتم مثه گاو می خوردم دیدید که خونه مامان بزرگا چه شکلیه مامان بزرگمم مثه تشویق کننده های لیگ ها ی آزاد داشت تند تند میوه پوست می کند و منو تشویق می کرد به خوردن منم یه پا تراکتوری شده بودم وقتی داشتم با انار کلنجار می رفتم که حتی یه دونه شم نیفته کلمو تا ته کرده بودم تو انار، دیدم دارن راجع من صحبت می کنن منم که تو نخ اناره بودم می گفتم بله شما لطف دارید نگو یکی از عکسای جشن عبادت منو آوردن با اون مقنعه ی همیشه خدا و کج و کوله و چادر مضحک ام خیلی سوژه بود خداییش نشستن دور هم می خندن مامان بزرگمم یه ریز داره قربون صدقه ام میره من اومدم حرف بزنم دیدم خیلی ضایع اس به روی خودم نیوردم از انارم لذت برم........!!!!
واقعا چه چیز مزخرف بود اون جشن عبادت که قشنگ یادمه یه خانوم رو آورده بودن واسه مون چیز شعر بخونه برگشت گفت دخترای گلم می دونید امام اولمون کیه
همه بله !
یکی اون وسط گفت بله حضرت محمد!!!!!

یا اینکه تا سال های سال بچگی فکر می کردم پیامبر اکرم زنه !!! به خاطر اکرم تا اون جایی که مخ بچگیم قد می داد ، اکرم اسم دختر بود پس قاعدتا باید زن می بود !

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر